معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
744
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
همچو خورشيد نما روى كه جان ذرّه صفت * از زمين تا بفلك رقص كنان مىآيد حيف كين بىبصران تا به ابد بىخبرند * زانچه در ديدهء صاحب نظران مىآيد اى عجب سرّيست كه دارندهء پيراهن از آن هيچ بوى نيافت ، و يعقوب از مسافت هشتاد فرسنگ بيافت زيرا كه آن بوى ، بوى عشق بود كه جز بر عاشق نمىدميد و آن نيز هر وقتى نمىدمد كه تا مرد پختهء عشق نگردد و به بلاهاى عشق « 1 » گرفته نشود اين بوى به مشامش نرسد ، نهبينى كه يعقوب در بدايت كار كه يوسف را از بر وى بردند و هم در آن حوالى در چاه افكندند نه از وى خبر يافت و نه بوى هيچ بوى رسيد و آخرالامر در كنعان از بوى يوسف مصرى خبر مىداد كه « إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ » . لطيفهء ديگر هم بشنو - « إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ » در وقتى كه يعقوب به اين كلام تكلّم مىفرمود جمعى از اتباع و اشياع آنجا حاضر بودند ، آن بوى وصال بمشام يعقوب رسيد و هيچكدام از حاضران را خبر نبود زيرا كه بوى يوسف آتش افروز عشق و محبّت بود و دل يعقوب سوختهء همان آتش و آتش جز در سوخته نگيرد . آرى چون قيامت قايم شود مؤمن با كافر آميخته باشد ، بوى بهشت از پانصدساله راه به مشام مؤمنان رسد و كافران را از آن خبر نه ، بوى دوزخ نيز از پانصدساله راه بمشام كافر رسد و مؤمنان را از آن آگاهى نه ، بر پل صراط كافران مىسوزند و مؤمنان را اثر نى ، چندين كس بعلم و عمل آراسته و از لذّت وصال محروم و چندين كس را از علم و عمل هيچ نصيب نى و در بزم وصال محرم نى ، عالمى چشم گشاده و از لوامع انوار جمال هيچ نديده و درويشى چشم بر هم نهاده و در هر ذرّه از ذرّات
--> ( 1 ) - ح : و بر بلاهاى عشق گرفتار نشود .